خط داستانی
بیلی متوجه میشود که توجهاتش به نلی در نظر پدرش، جنکینز، نامطلوب است. بیلی سعی میکند با دختر فرار کند، اما برنامههای جوانان توسط آن مرد پیر شنیده میشود، که خود را در پوشش و نقاب نلی disguises میکند و به محل ملاقات میرود. پدر بیلی را کتک میزند و او را از آنجا میراند و به او دستور میدهد هرگز برنگردد. بیلی یک ایده درخشان به ذهنش میرسد. او با دستمالی بر روی صورتش، به سبک دزدان، آن شب به خانه جنکینز نزدیک میشود و از یک پنجره مناسب وارد میشود...