خط داستانی
بدون اینکه از یکدیگر باخبر باشند، چارلز مککلین و پدر بیوهاش آرتور با یک رقاصه عجیب و غریب به نام اسفنکس رابطه دارند. وقتی هر دو به طور همزمان به دیدن او میروند، چارلز ناراحت میشود، اسفنکس را محکوم میکند و توسط آرتور بیهوش میشود. آرتور سپس تصمیم میگیرد با اسفنکس ازدواج کند، در حالی که چارلز دوباره رابطهاش را با فرانسیس از سر میگیرد، کسی که قبل از ملاقات با اسفنکس به او نامزد شده بود.