جوفروئی باغ خود را به آلفونس میفروشد. آلفونس میخواهد از زمین برای کشت استفاده کند، بنابراین شروع به قطع درختان میکند. جوفروئی عصبانی است: چگونه ممکن است کسی آن درختان را قطع کند؟ او تهدید میکند که خودکشی خواهد کرد تا شهر کوچک به آلفونس blame کند و زندگی آلفونس miserable شود. آلفونس، کشیش، معلم و برخی از اهالی شهر بقیه فیلم را صرف تلاش برای جلوگیری از خودکشی جوفروئی میکنند…