Honoré Panisse در حال مرگ است، با دوستان، همسر و پسرش در کنار او. او در برابر دوستانش به کشیش اعتراف میکند؛ او اصرار دارد که پزشک حقیقت را بگوید. اما او نمیتواند به پسرش، سزاریت، بگوید که پدر واقعیاش ماریوس، پسر غایب سزار، پدرخوانده سزاریت است. پانیس این موضوع را به فانی، مادر پسر، واگذار میکند. سزاریت که وانمود میکند به دیدن دوستی میرود، به دنبال ماریوس میگردد، که اکنون مکانیک در تولون است. سزاریت به عنوان یک خبرنگار با ماریوس وقت میگذراند و با این باور که او دزد کوچکی است، میرود. تنها پس از فاش شدن حقیقت، ماریوس، فانی، سزار و سزاریت میتوانند از دروغها فراتر بروند، هرچند که این دروغها بیضرر باشند.