توی یک لبنیاتفروش در اوکراین روسی در اوایل قرن بیستم است. او در کلبهای در خارج از بویبرک با همسرش گلدی، دختر بیوهاش تسیتل، دو نوهاش و دختر کوچکش، خاوه، که هنوز ازدواج نکرده است، زندگی میکند. خاوه توسط فدیا، یک مسیحی و پسر یک مقام دولتی محلی، خواستگاری میشود. توی به خاوه در مورد عاشق شدن و ازدواج خارج از ایمانش هشدار میدهد، اما فدیا نیز قانعکننده است. خاوه چه تصمیمی خواهد گرفت، توی چگونه واکنش نشان خواهد داد و زمانی که تزار یک پگروام را آغاز میکند، آیا دوستان توی به دفاع از او خواهند آمد؟ آیا توی سرسخت میتواند قلب و سنتش را آشتی دهد؟