خط داستانی
پسربچه 10 سالهای به نام روزمارین فون اشتتن با پدر بیوهاش، روبرت، در یک شهر بزرگ زندگی میکند. در طول تعطیلات، یک روز صبح روزمارین به دریاچه نزدیک قلعه میرود و با تیمیان، فقیرترین پسر روستا، ملاقات میکند. مادر تیمیان به جنگ رفته و برنگشته و او برای زندگیاش باید چندین کار در روستا انجام دهد. پسران سوار قایق میشوند، اما هر دو به دریاچه میافتند. تیمیان اول از آب بیرون میآید و توسط یک خدمتکار قلعه پیدا میشود که او را با روزمارین اشتباه میگیرد و به قلعه و به رختخواب میبرد. پسر نمیداند چه اتفاقی افتاده و فکر میکند که جادو شده است...