میتسو در یک کارخانه کار میکند و به تسوتومو، جوانی که در خیابانهای توکیو ملاقات کرده، علاقهمند است. یک روز این دو به بیرون میروند و پس از چند فریب، تسوتومو موفق میشود که با او رابطه برقرار کند. او که از یک خانواده شکسته آمده، از عشق میترسد و به طرز بیرحمانهای اجازه میدهد که او تنها بیدار شود. یک ماه میگذرد و تسوتومو بزرگتر و بالغتر برمیگردد. عاشقان با شادی دوباره به هم میپیوندند و با هم زندگی میکنند. همه چیز خوشبخت است تا اینکه هر دو متوجه یک زخم عجیب روی بازوی میتسو میشوند. پزشکان آن را به عنوان جذام تشخیص میدهند. بدون اینکه به تسوتومو بگوید، میتسو به یک آسایشگاه جذامیها میرود. وقت گذرانی با طردشدگان جامعه به او بینش زیادی میدهد. او متوجه میشود که جذامیهای پیر افراد فوقالعادهای هستند. در عوض، میتسو منبع شادی و امید دوباره آنها میشود. با این حال، او تسوتومو را از دست میدهد. یک روز، پزشکان به او اطلاع میدهند که اشتباه کردهاند و آن زخم جذام نیست. او با خوشحالی به سمت عشق واقعیاش برمیگردد تا اینکه با یک احساس گناه متوجه میشود که بازگشت به او به معنای ناراحتی برای دوستان تازهاش خواهد بود.