خط داستانی
مارتین از پادگان فرار میکند و یکی از تپانچههای ارتش را با خود میبرد. او میخواهد به خانه برگردد و پیش دوست دخترش سوسی باشد، اما سوسی در غیاب او با شخص دیگری آشنا شده است. مارتین فردی پرانرژی و زندهدل است، اما ریشهدار نیست و همیشه در حال تحریک دیگران است و نمیتواند در جایی مستقر شود. او از ارتش فراری است و به طور ناخودآگاه در حال خود تخریبی است. او نمیداند با تپانچه چه کند، اما نمیخواهد آن را دور بیندازد و تنها زمانی که به او شلیک میشود، متوجه میشود که چه اشتباهی کرده است.