پریم شانکار در دوران پس از سلطه بریتانیا در هند، زندگی مرفهی را با پدر تاجرش، گیریجا، و مادر خانهدارش، کامینی، میگذراند. او اکنون به سن ازدواج رسیده و والدینش میخواهند او با دختر ست هیرچند ازدواج کند، اما پریم میخواهد با کسی که خودش انتخاب کرده ازدواج کند، بدون هیچ فشاری از سوی والدینش. او با زن جوانی به نام کاستوری دوست میشود که عاشق او میشود. پریم همچنین با زنی کولی به نام دولاری ملاقات میکند و به شدت عاشق او میشود. وقتی پدرش متوجه میشود، عصبانی میشود و به پریم دستور میدهد که هرگز دولاری را نبیند و به او هشدار میدهد که تنها میتواند با زنی از خانوادهای خوب و ثروتمند ازدواج کند. حالا این پریم است که باید تصمیم بگیرد آیا به دستورات پدرش عمل کند یا به ندای قلبش گوش دهد.