خط داستانی
کلاری و گزا سالهاست که ازدواج کردهاند. آنها آخر هفته را در کلبهشان میگذرانند و در هوای زیبا و آرام پاییزی، کلاری به سقف میرود تا به زندگیاش در اینجا، نزدیک به آسمان، فکر کند. خاطرات و احساسات گذشته به او هجوم میآورند و به ناچار حال حاضر نیز مورد ارزیابی قرار میگیرد. اول از همه، البته، گزا و رابطهشان. به زودی گزا به سقف میآید و بر ترس از ارتفاعش غلبه میکند. طبیعت فرصتطلب و اجتنابگر او باعث میشود که مشکلات را نادیده بگیرد و از انتقاد همسرش گیج شود. به نظر میرسد که او روز را برده است وقتی که یک دست مرموز از اتاق زیر شیروانی بالا میآید و درب اتاق زیر شیروانی را میبندد...