رامونچو
Ramuntcho
رامونچو جوانی است که به گروهی از قاچاقچیان پیوسته است که توسط ایچوا رهبری میشوند و کالاهای قاچاق خود را به اسپانیا میبرند. او عاشق گراسیوز است که مادرش، دولورس، به شدت از رامونچو متنفر است زیرا او فرزند نامشروعی به دنیا آمده است. فعالیتهای قاچاق او را مجبور میکند به ارتش بپیوندد و به سایگون فرستاده میشود و به دلیل تمایل مادرش برای ازدواج او با شخص دیگری، گراسیوز به یک صومعه میرود.