در بخش جنوبی هند دو جامعه وجود دارند که با یکدیگر از طریق کَست و نفرت از یکدیگر جدا شدهاند. جامعه کست پایین دختری جوان به نام پریانکا دارد که میخواهد اصلاح کند و با هر دو جامعه ارتباط برقرار سازد. اما وقتی رهبر جامعه کست بالا پیشنهاد میدهد که با برادر کوچکترش ازدواج کند، پریانکا به عشق راجو، یتیم روستایی تحصیل کرده، پاسخ منفی میدهد و همانطور که اختلاف بین دو جامعه عمیقتر میشود پدر پریانکا هم کشته میشود و خود او مورد حمله قرار میگیرد. سپس سیلابهای شدید و بارانهای سنگین، که منجر به فروپاشی جامعه کست بالا میشود، سوالی باقی میماند: آیا کست پایین که همیشه از سوی افراد کست بالای جامعه مورد ستم بودهاند، اختلافات خود را نادیده میگیرند و به آنها کمک میکنند یا در برابرشان میایستند و آنها را با سیل به زیر میکشند.