راهول و پوجا متاهل هستند و کاملاً به یکدیگر وابستهاند. یک روز آنها با یک حادثه وحشتناک مواجه میشوند و راهول بیناییاش را از دست میدهد. در یک سفر کاری به خارج از کشور، راهول با دوستی به نام کاران ملاقات میکند. تحت تأثیر پویایی و هوش تجاری کاران، راهول از او میخواهد که به کسب و کارش بپیوندد. آنها به هند برمیگردند و پوجا از دیدن شوهرش با دوستش کاران شوکه میشود. عشق راهول به پوجا کور و بیسوال است. عشق کاران به پوجا وسواسی و غیرقابل کنترل است. پوجا بین یک شوهر نابینا و یک عاشق بینا گرفتار شده است.