خط داستانی
زینگارینا به ترانسیلوانیای وارونه می رسد؛ با همراهی دوست صمیمی اش ماری و راهنمایش لومینیستا. او تنها برای دیدن این سرزمین رومانی نیست بلکه عشق سابق خود میلان را پیدا کند؛ موزیسینی که او را باردار کرده و بدون هیچ توضیحی او را ترک کرده است. زمانی که او میلان را مییابد، او او را به طور شدید رد میکند و زینگارینا به شدت دلشکسته میشود. او همراهانش را ترک میکند و پس از اینکه نابود شده است با پیگیری دختربچهای سرگردان به سختی زنده میماند. سرنوشتش با ملاقات با چانگالو، تاجر سفر کرده، به بهترین شکل تغییر میکند