[ایز ای]
[Is A.]
میمورا کارآگاه با همسر و پسر مهربانش به طور آرام زندگی می کرد تا وقتی که دو نفر با انفجاری که پسری ۱۴ ساله به نام یویا عامل آن بود کشته شدند. چهار سال بعد، زمانی که یویا از مرکز بازداشت نوجوانان آزاد می شود، احساسات میمورا نسبت به این پسر از غم به نفرت آشکار تغییر می کند و او باید با درد کنار بیاید. در حالی که بزرگسالان سعی می کنند با زندگی مختل شده خود کنار بیایند، یویا آماده است دوباره به قانون بیندیشد...