برلین، دسامبر ۱۹۸۹. دانا لچ از لهستان چندین ماه است که با دوست پسر آلمانی-ایتالیایی خود در بخش غربی شهر زندگی میکند. پس از سقوط دیوار، دوست پسر سابق لهستانیاش، یان، ناگهان در درب خانهاش ظاهر میشود و او را با تضادهایی که با آن زندگی میکند، مواجه میکند. او بین شریک سابق و شریک جدید، بین گذشته و حال، و بین وطن قدیمیاش لهستان و آلمان جدیدی که مرز بین شرق و غرب آن فرو ریخته است، قرار میگیرد. دانا سعی میکند راه خود را در میان تمام این تناقضات پیدا کند.