خط داستانی
خوان کماناى توسط دوست قدیمی اش کاغانچو به دیدن و کار در مزرعه اش دعوت می شود. مشکل این است که مزرعه خانهای وحشی و دیوانه است و غریزههای طبیعت Juan او را برای هر زنی که از کنار او عبور میکند دیوانه میکند، هر چند سنش باشد. کاغانچو همچنین باور دارد که خواهد مرد و از از دست دادن میراث خود به همسرش که دعوا میکند میترسد.