بینچو تان
Binchō-tan
بینچو تان، یتیم، به صورت تنها در جنگل زندگی می کند و همیشه تکه زغال بر روی سرش هست. گاهی به شهر نزدیک کوه می رود تا کار پیدا کند. اهالی شهر برای قدردانی از کار او به او غذا هدیه می دهند. زندگی او پر از دشواری است اما رفتار شاد و گرمش اطرافیان را شیفته می کند و به مرور داستان های دلیلی تازه برای دوست شدن با دیگران را شکل می دهد تا این که چراغ لبخند او مانند کودکی شاد روشن می شود.