Fünf Dinge, die ich nicht verstehe
فیلم پنج چیزی که درک نمیکنم
کشاورز پانزدهساله ترجیح میدهد از کلاس درس فرار کند و در مرکز شهر پرسه بزند تا اینکه وقتش را در مدرسه بگذراند. پدر و برادر بزرگترش او را نادیده میگیرند و او بیشتر وقتش را با دوستش ماریکا میگذراند. وقتی دوستی آنان به تدریج به عشق تبدیل میشود، یوهانس دیگر نمیداند به کجا تعلق دارد. او با پدرش و دیگران به شکار میرود، شروع میکند شبها با برادرش به بیرون رفتن و خود را از ماریکا دور میکند، که در پاسخ با ناامیدی از او روی برمیگرداند. او سعی میکند از همه اینها فرار کند - اما نمیتواند از خودش فرار کند.