پسر خوب
پس از مرگ مادرش، شونزده ساله اسون با پدرش آچم که تاکسی میراند زندگی میکند، پدری که سالهای قبل از مادر جدا شده بود. سازگاری با نوجوان در خانه آسان نیست مخصوصاً که اسون به ندرت با او صحبت میکند. اما اسون در مدرسه موفق است و آچم امید دارد با گذر زمان آنها به هم نزدیک شوند. دوست دختر آچم، جولیا، نخست احساس میکند مشکلی در اسون وجود دارد. چرا او همیشه با پسران جوان میگردد؟ چرا هیچ دوستی همسن ندارد؟ او گمان میکند که او همجنسگراست. اما حقیقت کمی پیچیده و سرد است: تمایلات کودکپرواری در اسون وجود دارد. شواهدی به زودی در ویدیوها پیدا میشود که آچم را شوکه و آزار میدهد. خود اسون ویران شده است و از رفتارهایش پشیمان است. جولیا درمان را پیشنهاد میدهد اما آچم معتقد است که او و اسون میتوانند با هم این را مدیریت کنند. اما او اشتباه میکند. هر چند اسون به طور مکرر از پدرش میخواهد او را در اتاقش قفل کند، آچم به فرزندش اعتماد دارد