خط داستانی
کوروشی ما یاما با سن چهارده سالگی با مادرش نامیکو تنها زندگی می کند. او از روزی که با مادربه این شهر آمد همه چیز را به خاطر می آورد: سوار شدن به اتوبوس در آغوش مادر، زنی پیر که به او چند کلمه گفت، و برخورد با شاعر... روزی شب یکی از نزدیک به تولد کوروشی پدر به طور غیرمنتظره ای ظاهر می شود و ادعا می کند که او و مادر کوروشی ترتیبی داده بودند که کوروشی تا تولد پانزده سالگی با مادر زندگی کند و سپس با پدرش زندگی کند. با فرا رسیدن جهان کوروشی وارونه می شود و خانواده اش، اطرافیان و حتی خود او شروع به تغییر می کنند.