ابهامِ شبانه
Gegenschein
ساعتی سه بامداد در یکی از شهرهای ناشناس: در پژواکهای مهمانی پرشور، پسری جوان و دختری جوان در نور قرمز چراغ راهنمایی با هم روبهرو میشوند. انتظارهای ناامیدکننده برای شبی پرهیجان به زودی به دیداری غیرمنتظره منتقل میشود و به این ترتیب راه خانه تبدیل میشود به سفری در شب بیصاحب شهر. بازیِ لایهایِ طنازانه به جدی تبدیل میشود وقتی چشمهای مرد به نور کمانگاری در آسمان مینگرد. با وجود ترس ابتدایی او که گمان میبرد او به ستارگان محبتآمیز چشم دوخته است، چشمهایش آسمان را برای یافتن بهرامِ آسمان میکاوند: «خورشید سایهاش را در شب میاندازد». از لحظهای کوتاه از صمیمیت، بازی بیرحمانه و صادقِ سوال و پاسخ آغاز میشود که در نهایت به اعترافی ختم میشود: «بدترین کاری که تا به حال انجام دادهای چیست؟»