خط داستانی
در یک روستای کوچک در شمال پرتغال، آگوستینوی زندگی روزمرهاش را در بند روزمرگی میبیند. روزی دچار تشنجی عجیب میشود که کارخانهای که در شیفت شب کار میکند را ترک میکند. بدون اینکه دلیل وضعیتش را توضیح دهد، به خانه و به دخترش و دوستانش بازمیگردد. با فشردن رویاها و نگرانیهایش، آگوستینو منتظر میماند تا شب بیاید و با آن شیفتی دیگر آغاز شود.