کامیلا یک وکیل موفق در دهه چهل زندگیاش است که به طور تصادفی باعث مرگ یک مهاجر غیرقانونی میشود. در ابتدا، او تنها به دنبال تبرئه خود است، اما به زودی احساس مسئولیتی او را آزار میدهد: جسد یک جوان در سردخانه دراز کشیده است زیرا سرنوشتهایشان به طرز مرگباری به هم گره خورده است. کامیلا به محافظت از خود در برابر درد عادت کرده و قادر به واقعی مراقبت کردن حتی از دخترش نیست. در میانه کشف هویت قربانی، او با برونو، رئیس سردخانه، ملاقات میکند که به نظر میرسد تنها کسی است که میتواند او را به درستی درک کند. تحقیقی که او دنبال میکند او را از محیطش دور میکند تا اینکه مجبور میشود به خود، گذشته حلنشدهاش و زندگی که واقعاً میخواهد زندگی کند، شک کند.