خط داستانی
جنگ شهری را در بر گرفته است. بهارشانگار، باغی آرام بود. نگهبان درِ باغ را مانند روزهای دیگر نگه داشت. روزی مرد پیری به عنوان بازدیدکننده وارد شد اما بلیطی همراه ندارد. او به این نتیجه رسید که باغ آخرین امید اوست. اما نگهبان جوان در اصول خود استوار ماند و ورود او را رد کرد. روزی از آگاهی ها، نگهبان در پیوند با وجودی که زمان و فضا را در هم می آمیزد به تفکر می افتد.