خط داستانی
در یک عصر سرد ژانویه، کارااسکورا در خیابانهای یک روستای دورافتاده پرسه میزند. کارلای کوچک از خواب میپرد و ترسیده است. لوکاس، برادر بزرگترش، سعی میکند او را آرام کند و قانعش سازد که کارااسکورا واقعی نیست، اما آنها نمیدانستند که داستان، واقعیتی چنان وحشتناک را پنهان کرده که هرگز پیش از آن تصورش را هم نکرده بودند.