اسلاستون، مردی از کاراجیستان، آماده است که خود را در یک هواپیما به مقصد مادرید در مسکو منفجر کند، اما برنامهاش زمانی پیچیده میشود که به دلیل طوفان برف، پرواز تأخیر میافتد. در هتلی اقامت میکند و باید با ۳۳۲ نفری که قرار است آنها را بکشد زندگی کند تا طوفان متوقف شود، که این امر مانع ادامه مأموریتش میشود. اسلاستون میداند، صحبت میکند و با قربانیان آیندهاش ارتباط برقرار میکند و شروع به فکر کردن میکند که آیا خودکشی و پایان دادن به زندگی این افراد بیگناه واقعاً درست است.