خط داستانی
پس از گذراندن ۳۵ سال در آمریکا، کارگردان فیلم لامبرتو موریس به ایتالیا زادگاهش بازمیگردد تا آخرین اثرش را ارائه دهد. لامبرتو در یک لحظه حیاتی از زندگیاش قرار دارد: او از همسرش وندی جدا شده و از حرفهاش ناراضی است. لامبرتو توسط دو دوست دوران کودکیاش، روگو و والریا، که یک جشنواره فیلم برای او در کستیلیونه دل لاگو ترتیب دادهاند، مورد استقبال قرار میگیرد تا کارش را ارائه دهد، اما اشتیاق و وسواس او نسبت به سینما مانع از تفکر واضح او میشود. به جای احساس هیجان، او به خاطر غیبت وندی در زندگیاش احساس خالی بودن میکند. دوستانش غم لامبرتو را متوجه میشوند و او را به یاد ریشههایش میاندازند تا دوباره در زندگی شکوفا شود؛ با او به زبانی صحبت میکنند که تنها او میفهمد... زبان سینما.