خط داستانی
در یک جایگاه پمپ بنزین آرام در روستای آگه ای آرژانتین پسری جوان به نامِ ارنستو به دوستش اعتراف می کند که وقتی بزرگ شد می خواهد رقصنده شود. اما در دشتهای پدرسالارانه آرژانتین رقص کردن واقعاً گزینه ای نیست. پس از آزار رانندگان، ارنستو به دستشویی پناه می برد جایی که به طور جادویی با یک دیوی ناامید در قالب دختر منبع دلگرمی روبرو می شود؛ روبی که با جذابیت و بازیگوشی اش او را به یک نبرد رقصی سرنوشت ساز دعوت می کند؛ نبردی که در نهایت او را به پیگیری رویاهای رقصش تشویق می کند.