یک کارمند دولتی به نام کریم دو دختر زیبا دارد که به خوبی بزرگ کرده است. آنها (کریما) و (هدا) هستند. کریما به جز لباسها و زینتآلاتش به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهد. او در مورد عشق و ازدواج بین دو نفر تردید دارد: (کمال)، جوان ثروتمند و بیخیال، و پسرعمویش، مهندس (احمد)، جوانی بلندپرواز و سختکوش. او به خاطر تردیدش بهای سنگینی میپردازد. خواهرش (هدا) از ابتدا مسیر زندگیاش را تعیین کرده و تصمیم میگیرد با پسرعمویش ازدواج کند و زندگی مشترکشان را از صفر آغاز کنند، زندگیای مبتنی بر عشق و آشنایی بین آنها.