عصبشناس کاترینا و پزشک سابق یانیس به یک استراحتگاه خالی در کنار دریا میروند. سکوت در ماشین حاکم میشود در حالی که آنها از روی تپههای شنی در پاییز بادی سفر میکنند، که با موقعیت ناخوشایند همخوانی دارد: یانیس برای شناسایی قربانی یک حادثه غمانگیز به بیمارستان شهر کوچک فراخوانده شده است. وقتی پلیس محلی به آنها اطلاع میدهد که وسیله نقلیه قربانی از روی نرده یک پل سنگی سقوط کرده و آنها را به سردخانه میبرد، کاترینا بدترین شکهایش را تأیید میکند. او به همراه یانیس و همچنین در گشتهای شبانهاش به یک بار ساحلی مرموز و روستایی به نام آرکادیا، شروع به کنار هم گذاشتن تکههای پازل میکنند و داستانی دلخراش از عشق، از دست دادن، پذیرش و رها کردن را فاش میسازند.