لُکِس که پانزده ساله است پدر و مادرش از هم جدا شده اند و او نمیتواند با هدفگرایی و دوستی مادرش کارستن کنار بیاید. ترجیح میدهد با پدرش جوکن که یک کارگاه تعمیر خودرو دارد زندگی کند. در کل، لکِس در زندگی چندان موفق نیست و به خاطر همسالانش به ندرت شناسایی میشود. وقتی پدر لکِس میخواهد با پسرش به مناسبت موفقیت تجاری جشن بگیرد، این پسر پانزده ساله نخستین بار به نوشیدنی الکل دست میزند. در حلقهٔ دوستانهاش نیز نوشیدن به امری عادی تبدیل شده است و ناگهان همه چیز برای لکِس آسانتر به نظر میرسد وقتی میتواند از دلشوره و غمهایش بنوشد. او کمی جسورتر هم میشود زیرا میخواهد به سوی سوفیا که جذاب است نزدیکتر شود. اما لکِس خبر ندارد که تبعات نوشیدن مفرط چیست.