خط داستانی
روبی از یک خواب بد بیدار میشود و خود را در یک کابوس واقعی مییابد. او در یک زیرزمین گرفتار شده، پاهایش شکسته و نمیتواند به یاد بیاورد که کیست یا چگونه به آنجا رسیده است. ربایندهاش، تام، به او میگوید که تا زمانی که عاشق او نشود، در اسارت خواهد ماند. روبی بر روی تلاش برای فرار تمرکز دارد تا اینکه تام شروع به کمک به او برای یادآوری گذشتهاش میکند و او شروع به سوال کردن از همه چیز میکند.