خط داستانی
داستان عاشقانه آلتینای جوان و آساگه جوان. پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه، آلتینای به مزرعه جمعی زادگاهش در ارتفاعات تیان شان بازمیگردد. عاشقان قصد دارند ازدواج کنند. آشیربای، پدر آساگه، برنامهریزی برای برگزاری عروسی را به محض اینکه پسرش رهبری مزرعه جمعی را بر عهده بگیرد، آغاز میکند. اما به طور غیرمنتظرهای، آلتینای به عنوان رئیس انتخاب میشود. دختر، برخلاف سنتهای کهن ارتفاعات، با انرژی به کار مشغول میشود و در مدت زمان کوتاهی کارهای خوبی انجام میدهد. همه به رئیس جوان احترام میگذارند. تنها آشیربای کینهای در دل دارد. و یک بار، زمانی که در طوفان برف به گلهای از گوسفندها میرسد، تصمیم میگیرد گوسفندها را به دره ببرد. آساگه، که پدرش را همراهی میکند، گلههای گوسفند مزرعه جمعی را نجات میدهد و جانش را از دست میدهد...