داستان راناجی، بیوه ای که دوست دارد برای کودکان روستایش داستان بگوید. مشکلات او از زمانی آغاز می شود که تنها پسرش به طور اسرارآمیزی می میرد. راناجی با یکی از خویشاوندان دوردستش زندگی می کند اما با استقبال سردی روبه رو می شود. زندگی برای او بی پایان ادامه می یابد و او آرزو دارد به کودکان داستان بگوید اما آزادی او به شدت محدود است