وقتی پسر روت، جیمی، متوجه میشود پدرش مزرعه خانوادگی را به برادرش سَم واگذار کرده، خشمگین میشود. جیمی بیست سال روی مزرعه کار کرده و این را خیانت در بدترین شکل ممکن میداند. در میانههای شب، با تفنگی در دست، جیمی دخترش را به زور به خانه پدر و مادرش میکشاند تا با آنان روبرو شود. این وظیفه روت است که با صحبت کردن، خود و خانوادهاش را از یک وضعیت گروگانگیری مرگبار نجات دهد؛ موقعیتی که یک حرکت اشتباه میتواند همه چیز را از او بگیرد.